تبلیغات
خنده ی تلخ من از گریه غم انگیز تر است...كارم از گریه گذشته به ان میخندم...

خنده ی تلخ من از گریه غم انگیز تر است...كارم از گریه گذشته به ان میخندم...

پسر به دختر گفت اگه یه روزی به قلب احتیاج داشته باشی اولین نفری هستم که میام تا قلبمو با تمام وجودم تقدیمت کنم. دختر
لبخندی زد و گفت ممنونم.
تا اینکه یه روز اون اتفاق افتاد.حال دختر خوب نبود...نیاز فوری به قلب داشت...از پسر خبری نبود...دختر با خودش می گفت: می دونی که من هیچ وقت نمی ذاشتم تو قلبتو به من بدی و به خاطر من خودتو فدا کنی...ولی این بود اون حرفات؟...حتی برای دیدنم هم نیومدی...شاید من دیگه هیچ وقت زنده نباشم...آرام گریست و دیگر هیچ چیز نفهمید...
چشمانش را باز کرد،دکتر بالای سرش بود. به دکتر گفت چه اتفاقی افتاده؟ دکتر گفت نگران نباشید،پیوند قلبتون با موفقیت انجام شده.شما باید استراحت کنید...در ضمن این نامه برای شماست!..
دختر نامه رو برداشت،اثری از اسم روی پاکت دیده نمی شد،بازش کرد ودرون آن چنین نوشته شده بود: سلام عزیزم.الان كه این نامه رو میخونی من در قلب تو زنده ام.از دستم ناراحت نباش كه بهت سر نزدم چون میدونستم اگه بیام هرگز نمیذاری كه قلبمو بهت بدم..پس نیومدم تا بتونم این كارو انجام بدم..امیدوارم عملت موفقیت آمیز باشه.(عاشقتم تا بینهایت)
دختر نمی تونست باور کنه...اون این کارو کرده بود...اون قلبشو به دختر داده بود...
آرام آرام اسم پسر رو صدا کرد و قطره های اشک روی صورتش جاری شد...و به خودش گفت چرا حرفشو باور نکرد


نوشته شده توسط سحر در یکشنبه 11 بهمن 1388 ساعت 04:54 ب.ظ | لینک ثابت نظرات |

بگین بباره بارون،ِ دلم هواشو کرده

بگین تموم شدم من ، بگین که برنگرده

بهش یگین شکستم ، بهش بگین بُریدم

نه اون به من رسیدُ ، نه من به اون رسیدم

برهنه زیر بارون ، خرابُ درب و داغون

از آدما  فراری ، از عاشقا گریزون

بذار کسی نبینه ، غروره گریه هامو

بذار کسی نفهمه ، غم ِ تو خنده هامو

 


نوشته شده توسط سحر در پنجشنبه 1 بهمن 1388 ساعت 04:05 ب.ظ | لینک ثابت نظرات |

حرومت باشه این دنیا تو که از درد من شادی

تو که روز جداییمون تموم شهرو گل دادی

تو که از شوق مرگ من لباس سرخ پوشیدی

کنارم سالها بودی منو هرگز نفهمیدی

حرومت باشه این دنیا تو که خون منو خوردی

تو که اشک منو هدیه واسه یار خودت بردی

 یکی با گریه و هق هق چشاشو خیس و تر می کرد

یکی شبهاشو با یاد تو و عشق تو سر می کرد

یکی بی همدم و تنها شبها تا صبح می بارید

یکی هم مثل تو هر شب بدون غصه می خوابید

حرومت باشه اون شبها که پای تو سحر می شد

تو غرق خنده اما من وجودم در به در می شد

بسوزه دفتره شعری که صفحه صفحه می دیدت

حرومت باشه اون شعرا که خط به خط پرستیدت

 


نوشته شده توسط سحر در پنجشنبه 1 بهمن 1388 ساعت 03:18 ب.ظ | لینک ثابت نظرات |

عکس قلبی که کشیدم روی دیوار هنوز اونجاست
هنوز اون نقش قدیمی مثل من یکه و تنهاست

کاشکی می شد نقش یک دل جفت اون دل می کشیدی
کاشکی از این در و دیوار غصه هامو می شنیدی

نوشته شده توسط سحر در پنجشنبه 1 بهمن 1388 ساعت 02:48 ب.ظ | لینک ثابت نظرات |

هیچ کس ویرانیم را حس نکرد

وسعت حیرانیم را حس نکرد

در میان خنده های تلخ من دیده بارانیم را حس نکرد

در هجوم لحظه های بی کسی غربت پنهانیم را حس نکرد

آن که با آغاز من مانوس بود لحظه ی پایانیم را حس نکرد


نوشته شده توسط سحر در پنجشنبه 1 بهمن 1388 ساعت 02:45 ب.ظ | لینک ثابت نظرات |

کنار آشیانه ات.من آشیانه می کنم

                                          فضای آشیانه را پر از ترانه می کنم

کسی سوال می کند به خاطر چه زنده ای؟

                                         و من برای زندگی تو را بهانه می کنم.....


نوشته شده توسط سحر در پنجشنبه 1 بهمن 1388 ساعت 02:43 ب.ظ | لینک ثابت نظرات |

آنقدر بوسیدمش تا خسته شد، خسته از بوسیدن پیوسته شد، خواست تا لب بر شکایت وا کند، لب نهادم بر لبش تا بسته شد
نوشته شده توسط سحر در پنجشنبه 1 بهمن 1388 ساعت 02:40 ب.ظ | لینک ثابت نظرات |

وقتی که از تو می گویم خورشید به یادم می آید که

  روشنی چشمانت هنگام خیره شدن به من چشمانم را


  می سوزاند.


  وقتی که از تو می گویم ابرها به یادم می آید هنگامی که


  ابرهای چشمانت از غمی که در دلت بود بارانی می شد


  و بر زمین خشک می بارید.


  وقتی که از تو می گویم کوهها به یادم می اید که چه


  صبورانه و استوارمانند یک کوه دربرابر مشکلاتی که از


  سادگی من برایمان درست میشد تحمل می کردی و مرا


  نیز به تحمل کردن دعوت می کردی.


  وقتی که از تو می گویم خانه ای به یادم می آید که در آن


  عشق را برای هم به تصویر می کشیدیم و در آن آرامش


  می گرفتیم.


  وقتی که از تو می گویم جاده ای به یادم می آید که در


  مسیر این جاده تقدیر من و تو در آن رقم خورد.


  و وقتی که فکر می کنم می بینم که نقاشی عشق من


  و تو مانند نقاشی کودکانه ایست که در آن خورشید و ابر و


  کوه و خانه و جاده ای وجود دارد که همه اش تو را به


  یادم می آورد.


  وقتی که از تو می گویم . . .


نوشته شده توسط سحر در چهارشنبه 30 دی 1388 ساعت 06:14 ب.ظ | لینک ثابت نظرات |

دلم گرفته آسمون نمی‌تونم گریه كنم

شكنجه میشم از خودم نمی‌تونم شكوه كنم

انگاری كوه غصه‌ها رو شونة‌ من اومده

آخ داره باورم میشه خنده به ما نیومده

خنده به ما نیومده

دلم گرفته آسمون از خودتم خسته‌ترم

تو روزگار بی كسی یه عمر كه در‌به‌درم

حتی صدای نفسم میگه كه توی قفسم

من واسه آتیش زدن یه كوله بار شب بسم

دلم گرفته آسمون یه كم منو حوصله كن

نگو كه از این روزگار یه خورده كمتر گله كن

منو به بازی میگیرن عقربه‌های ساعتم

برگه‌ی تقویم میكنه لحظه به لحظه لعنتم

آهای زمین یه لحظه تو نفس نزن

نچرخ تا آروم بگیره یه آدم شكسته‌تر

آهای زمین یه لحظه تو نفس نزن

نچرخ تا آروم بگیره     یه آدم شكسته‌تر


نوشته شده توسط سحر در چهارشنبه 30 دی 1388 ساعت 06:02 ب.ظ | لینک ثابت نظرات |

 

آن لحظه که س کوت نگاهمان را در هم آمیخت ، سوگند خوردم تا ابد ساکت بمانم


نوشته شده توسط سحر در چهارشنبه 30 دی 1388 ساعت 04:50 ب.ظ | لینک ثابت نظرات |

 

اگه چشمات پرسید بگو ندیدمش . اگه گوش هات پرسید بگو نشنیدمش . اگه دستت لرزید بگو مال سرما ست

اما اگه قلبت لرزید به خودت دروغ نگو چون عاشقش شدی


نوشته شده توسط سحر در چهارشنبه 30 دی 1388 ساعت 04:48 ب.ظ | لینک ثابت نظرات |

بهانه

سلام بهانه من برای زندگی ....
دلت تنگ است ..... می دانم !!
قلبت شکسته است ..... می دانم !!
دوری برایت سخت است ...... می دانم !
اما برای چند لحظه ای ارام بگیر ..... تا برایت بگویم...
بگویم از دنیایی که به هیچ کس وفا نمی کند....
و مردمی که به جز خودشان هیچ کس را نمی بینند..!
بگویم از انچه که در این مدت بر من گذشت.....
اما گریه نکن ....که حال و هوای تو مرا بارانی تر می کند...
گریه نکن که چشمهای من نیز به گریه خواهند افتاد...
بیا و درد دلت را به من بگو...
و مطمئن باش که قول می دهم ارامت کنم...!
با گریه خودت را ارام نکن....
گریه نکن که اشکهایت مرا نا ارامتر می کند..
گریه تو مرا به دلتنگی های دیرینه ام می کشاند....
گریه نکن چون منهم مانند تو اشفته می شوم..
می دانی که دوست ندارم ان چشمهای زیبایت رو خیس اشک ببینم ..
ای عزیزم ...
ای زندگی ام ....
ای عشقم .....
اینها تمام حرفهایی بود که در اوج دلتنگی با دل نا ارام خود ارام ارام گریستم...
برای دلی که هنوز در نبود تو ....
و ارام ... ارام می میرد...!
باور کن بغض راه گلویم را بسته است....
اما گریه نمی کنم...
می خواهم برایت فقط بنویسم...
اما تو بگو بهانه ام ...
می خواهم به یاد گذشته .... اما اینبار با دستانی سرد اشکهای گونه هایت را پاک کنم بهانه ام :
بیا و دستهایت را در دستهایی بی روجم بگذار....
و به یاد روزهای اول اشنایی مان دوباره ...ببار ...
این بار می خواهم جور دیگری اشکهایت را پاک کنم..!
سرت را بر روی شانه هایم بگذار ...و ارام در گوشم زمزمه کن ...
باور کن به درد دلهایت گوش خواهم کرد...
می دانی اگر هنوز هم دلی برایت مانده باشد
وقتی دست نوشته هایم را می خوانی ....
اشک از چشمان سرازیر می شود....
پس برای اخرین بار هم گریه کن....
چون این درد دلی بود که در اوج بی کسی .....
من نیز با چشمانی خیس برایت نوشتم.....


نوشته شده توسط سحر در چهارشنبه 30 دی 1388 ساعت 04:35 ب.ظ | لینک ثابت نظرات |

می دونی؟

یه اتاقی باشه گرمه گرم....روشنه روشن..

تو باشی منم باشم..

کف اتاق سنگ باشه سنگ سفید....

من توروبغلم کنم که نترسی...که سرد ت نشه..که نلرزی..

اینجوری که تو تکیه دادی به دیوار..پاهاتم دراز کردی..

منم اومدم نشستم جلوت و بهت تکیه دادم..

با پاهات محکم منو گرفتی ..دو تا دستتم دورم حلقه کردی..

بهت می گم چشماتو می بندی؟

میگی اره بعد چشماتو می بندی ...

بهت می گم برام قصه می گی ؟ تو گوشم؟

می گی اره بعد شروع می کنی اروم اروم تو گوشم قصه گفتن..

یه عالمه قصه طولانی و بلند که هیچ وقت تموم نمی شن..

می دونی؟

می خوام رگ بزنم..رگ خودمو..مچ دست چپمو....یه حرکت سریع..

یه ضربه عمیق....بلدی که؟

ولی تو که نمی دونی می خوام رگمو بزنم ..تو چشماتو بستی ..نمیدونی

من تیغ رو از جیبم در میارم..نمی بینی که سریع می برم...نمی بینی

خون فواره می زنه..رو سنگای سفید..نمی بینی که دستم می سوزه

 

 

و لبم رو گاز می گیرم که نگم آخ که چشماتو باز نکنی و منو نبینی..

تو داری قصه می گی..

دستمو می ذارم رو زانوم..خون میاد از دستم میریزه

رو زانوم و از زانوم میریزه رو سنگا....قشنگه مسیر حرکتش..

حیف که چشمات بسته است و نمی تونی ببینی..

تو بغلم کردی...می بینی که سرد شدم...محکم تر بغلم میکنی که گرم بشم..

می بینی نا منظم نفس می کشم...تو دلت میگی آخی دوباره نفسش گرفت.

می بینی هر چی محکم تر بغلم می کنی سرد تر میشم....

می بینی دیگه نفس نمی کشم...............

چشماتو باز میکنی می بینی من مردم...

می دونی ؟ من می ترسیدم خودمو بکشم از سرد شدن ....از تنهایی مردن..

از خون دیدن....وقتی بغلم کردی دیگه نترسیدم....

مردن خوب بود ارومه اروم...

گریه نکن دیگه.....من که دیگه نیستم چشماتو بوس کنم بگم خوشگل شدیا

بعدش تو همون جوری وسط گریه هات بخندی....

گریه نکن دیگه خوب؟ دلم می شکنه..

دل نازکه.... نشکونش خوب؟؟

گل من گریه نكن ....میدونم سخته ولی...

اگر گریه كنی ناراحت میشما چون دیگه من كه نیستم دلداریت بدم ....پس كی میخواد دلداریت بده

نمیدونم بعد از من چه كسی قرار جای منو بگیره نمیدونم این اتفاق زود میوفته یا نه ....خیلی دیر... فقط هركسی كه داره جای منو میگیره بهش بگو كه مواظب گل من باشه...

اسمتو گل گذاشتم ولی ترسیدم كه پژمرده شی... اسمتو گذاشتم ماه ولی نه ماه هم میره پشت ابر اسمتو گذاشتم خورشید ولی خورشید هم غروب میكنه

اسمتو گذاشتم جونم كه اگر بودی باهات باشم و..اگر نبودی منم نباشم

این اپمو با تمام وجودم تقدیم به عشقم میكنم

دوست دارم تا ابد


نوشته شده توسط سحر در چهارشنبه 30 دی 1388 ساعت 04:32 ب.ظ | لینک ثابت نظرات |

آیینه پرسید که چرا دیر کرده است؟؟؟ نکند دل دیگری او را سیر کرده است خندیدم و گفتم او فقط اسیر من است تنها دقایقی چند تأخیر کرده است گفتم امروز هوا سرداست شاید موعد قرار تغییر کرده است خندید به سادگیم آیینه و گفت احساس پاک تو را زنجیر کرده است گفتم از عشق من چنین سخن مگوی گفت خوابی سال‌ها دیر کرده است در آیینه به خود نگاه می‌کنم ـ آه! عشق تو عجیب مرا پیر کرده است راست گفت آیینه که منتظر نباش او برای همیشه دیر کرده است

نوشته شده توسط سحر در یکشنبه 27 دی 1388 ساعت 11:43 ب.ظ | لینک ثابت نظرات |

آنگاه که غرور کسی را له می کنی،

آنگاه که کاخ آرزوهای کسی را ویران می کنی،

آنگاه که شمع امید کسی را خاموش می کنی،

آنگاه که بنده ای را نادیده می انگاری ،

آنگاه که حتی گوشت را می بندی تا صدای خرد شدن غرورش را، نشنوی

آنگاه که خدا را می بینی و بنده خدا را نادیده می گیری ،

می خواهم بدانم،

دستانت را بسوی کدام آسمان دراز می کنی

تا برای خوشبختی خودت دعا کنی؟


نوشته شده توسط سحر در شنبه 26 دی 1388 ساعت 01:28 ب.ظ | لینک ثابت نظرات |

Copyright (C) 2008, http://hasratedidar.mihanblog.com. all right reserved
Design by BAHAR-20

منوی وبلاگ

درباره وبلاگ


فهرست اصلی
صفحه نخست
پست الكترونیك
آرشیو مطالب
:BAHAR 20:

::....:....::

پیوندهای روزانه

طـــراح قـــالــب

بازدید شما

کل بازدید :

بازدید امروز :

بازدید دیروز :

بازدید این ماه :

بازدید ماه قبل :

تعداد نویسندگان :

تعداد کل پست ها :

آخرین بازدید :

آخرین بروز رسانی :


نوشته های پیشین
بهمن 1388 7
دی 1388 11

آرشیو موضوعی


نویسندگان
سحر 15

پیوندها
من (دیونه شاخ و دم داره؟)
حسین جوون
همیشه عاشق (ملیكا علیرضا)
گنجینه
sareee joon
بهار بیست
طـــراح قـــالــب

طراح قالب
طراحی وبلاگ تجاری و قالب وبلاگ
طـــراح قـــالــب
[cb:blog_page_title]


[cb:blog_title]

[cb:blog_slogan]

[cb:post_body1][cb:post_body2]
[cb:post_continue_link]

+نوشته شده در [cb:post_create_date] ساعت[cb:post_create_time] توسط [cb:post_author_name] | [cb:post_comment_text] [cb:post_comment_count] |